یادداشت از وحید اورکی – عصر جمعه است؛ از آن عصرهای پاییزی که آفتاب، خسته از سفر روزانهاش، آرامآرام بقچه زرین نورش را جمع میکند و بر شانههای کبود کوهستان میگذارد. دشت، جامهای از طلا و خاک به تن کرده و باد، آخرین نغمههای روز را در گوش شلتوکها زمزمه میکند. آسمان، میان آبی رفتن و طلایی ماندن، مردد است و زمین، با وقاری هزارساله، هنوز به زندگی لبخند میزند.
اینجا سوسن است؛ سرزمین دستهای پینهبسته، پیشانیهای آفتابخورده و ارادههایی که هیچ فصل دشواری را پایان راه نمیدانند. سرزمینی که گرمای سوزان تابستان، آن کولاک داغی که در شریانهای زمین میدود و خاک را تا مرز عطش میبرد، نیز توان به زانو درآوردن مردمانش را ندارد. اینجا، آدمی با خاک پیمان بسته است؛ پیمانی دیرینه که نه با خشکسالی از یاد میرود، نه با هجوم گرما رنگ میبازد و نه با خستگی دستهای کارگر از اعتبار میافتد.
در این جغرافیای نجیب، تمدن نه پشت ویترین موزهها محبوس است و نه در لابهلای کتابهای تاریخ خاک میخورد؛ تمدن اینجا نفس میکشد، عرق میریزد، بذر میپاشد و از دل خاک، زندگی میرویاند. تاریخ را باید در شیارهای زمین خواند، در چینهای پیشانی کشاورز جستوجو کرد و در دستانی دید که هر سال، دوباره و دوباره، به امید سبز شدن، دل به خاک میسپارند.
کارون، آن رود کهنسال و قصهگوی روزگاران، در ژرفای این سرزمین، با حافظهای به درازای تاریخ جاری است؛ رودی که گویی هزاران سال است راز خاک را میداند و نام مردمانش را از بر دارد. آب در این حوالی تنها آب نیست؛ رشتهای است میان دیروز و امروز، میان ریشه و جوانه، میان نان سفره و برکت زمین. کارون، در گذر از این دشتها، نفسهای هزارساله خاک را با دانههای برنج و همت مردمانش گره میزند؛ تا هر خوشه، شهادتی باشد بر استواری زندگی در سرزمینی که رنج را میشناسد، اما تسلیم را هرگز.
و اینک، در عصر جمعهای پاییزی، نوبت «جنگر باد» است؛ آن رقص شورانگیز و رازآلود شلتوکها در آغوش نسیم، آن غوغای خاموش خوشهها که از دور، چون موجهای زرین در دریای زمین به چشم میآیند. باد از میان ساقهها میگذرد، شانه بر شانه خوشهها میساید و دشت، یکباره به اقیانوسی از زمزمه بدل میشود. گویی هزاران ساز پنهان، در ارکستر باشکوه طبیعت کوک شدهاند؛ نی باد مینوازد، خوشهها سر خم میکنند و زمین، در سکوتی سرشار از معنا، به آواز کار و برکت گوش میسپارد.
در این میان، مردی را میبینم که قامتش در برابر خورشید به سایه بدل شده، اما ارادهاش از روشنایی چیزی کم ندارد. ابزار کار در دست دارد و مشتی از حاصل تلاشش را به هوا میسپارد؛ دانهها در پرتو واپسین شعاعهای خورشید میدرخشند و لحظهای کوتاه، زمین و آسمان را به یکدیگر پیوند میزنند. ذرات خاک در هوا پراکنده میشوند؛ انگار تکههایی از خاطرات زمیناند که به سوی آسمان پرتاب شدهاند تا گواهی دهند این خاک، پیش از آنکه محصولی به بار آورد، شاهد هزاران روز رنج و امید بوده است.
خورشید از پشت قامت مرد، آخرین تیرهای طلاییاش را بر زمین میپاشد. سایهها بلندتر میشوند، کوهها در سکوت غروب فرو میروند و دشت، آرامآرام به خواب رنگها نزدیک میشود. اما کار هنوز در اینجا پایان نیافته است؛ زیرا در قاموس مردمان سوسن، غروب به معنای پایان تلاش نیست، همانگونه که تاریکی هرگز نتوانسته چراغ امید را در خانههایشان خاموش کند.
اینجا، غروب هم بوی زندگی میدهد؛ بوی خاک گرم، شلتوک رسیده، عرق پیشانی و چای داغی که پس از یک روز دشوار، در استکان کمرباریک مینشیند و خستگی را از تن بیرون میکشد.
چه کسی میتواند بگوید این منظره تنها تصویری از یک کشاورز در واپسین ساعات روز است؟ نه! این تصویر، چکیدهای از یک فرهنگ است؛ روایتی از مردمی که تاریخشان را با قلم ننوشتهاند، بلکه با داس و بیل، با عرق و صبر، با ریشه دواندن در خاک و ایستادن در برابر دشواریها رقم زدهاند.
این خوشهها تنها خوشههای برنج نیستند؛ هرکدام، قصیدهایاند سرودهشده به زبان زمین. هر دانه، واژهای است از فرهنگ کار؛ هر شیار، سطری از کتاب صبوری؛ و هر دست پینهبسته، امضای مردی است که بیادعا، سهم خود را در تداوم زندگی ادا میکند.
و من، در این عصر جمعه پاییزی، میان هیاهوی خاموش باد و رقص شلتوکها، به این میاندیشم که چه بسیار شکوهها که در هیاهوی شهرها گم میشوند و چه بسیار حماسهها که در سکوت دشتها اتفاق میافتند؛ بیآنکه دوربینی ثبتشان کند، بیآنکه نامی بر پیشانیشان بنشیند و بیآنکه کسی برایشان کف بزند.
اما زمین فراموشکار نیست.
زمین، نام آنان را در ریشهها حک میکند؛ در آب، در خوشه، در نان و در حافظه نسلی که فردا از همین خاک برمیخیزد.
خورشید آخرین نگاهش را به سوسن میدوزد و پشت کوهها آرام میگیرد. باد هنوز در میان شلتوکها میگردد؛ انگار نمیخواهد این مجلس باشکوه را ترک کند. دشت در هالهای از نور و غبار فرو میرود و مرد، همچنان در برابر افق ایستاده است؛ سایهای سیاه در برابر خورشیدی طلایی، اما روشنتر از هر چراغی که در دل تاریکی میسوزد.
من به این تصویر نگاه میکنم و درمییابم که گاهی برای شناختن عظمت یک سرزمین، نیازی به خواندن تاریخهای قطور نیست؛ کافی است در عصر یک جمعه پاییزی، کنار دشت بایستی، به جنگر باد گوش بسپاری و مردی را ببینی که با دستان خویش، میان خاک و آسمان پلی از امید ساخته است.
سوسن، سرزمین نجابت خاک است؛ جایی که کارون قصه میگوید، باد شعر میخواند، شلتوکها میرقصند و مردمانش، بیهیاهو، حماسه زندگی را مینویسند.
و چه زیباست این حقیقت ساده و دیرپا که در این گوشه از جهان، خورشید هر روز غروب میکند، اما اراده مردمانش هرگز به غروب نمیرسد!
خبر مرتبط: روایت تصویری از شالیزارهای سوسن؛ قلب تپنده برنجکاری در ایذه





















































